روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

189

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

نداشت . شهر نيشابور در دشتى است كه گرداگرد آن را بيشه‌ها و خانه‌هاى پيوسته به آنها فرا گرفته است . به مجرد آنكه به شهر رسيديم ما را به خانه‌اى زيبا بردند و ريش سفيدان شهر آمدند و خوراك و آذوقه آوردند كه عبارت بود از گوشت و ميوه مانند خربزه كه درينجا بزرگ است و رايحه‌اى عالى دارد ، و نيز در آنجا شراب هم كم نيست . چون از مهمان نوازى آنان برخوردار شديم بهر يك از ما سفرا يك خلعت ( زربفت ) پوشانيدند . همهء اينها را بفرمان مخصوص تيمور انجام ميدادند . چونكه فرمان داده بود كه در هر شهرى كه بر سر راه ما واقع است بما اسبى بدهند يا آنكه بجاى اسب خلعت بپوشانند . اينك در حدود نيم فرسخ به نيشابور مانده با بزرگى كه از سرداران سپاه تيمور بود بنام « مليا ليورگا » « 1 » برخورد كرديم . وى بما اطلاع داد كه بفرمان مخصوص شخص تيمور به آنجا آمده است تا از ما محترمانه و كامل پذيرايى كند ، و آنچه مورد نياز ماست براى ما آماده سازد . پس چون مليا ليورگا را از حال گومزد سالازار آگاه ساختيم كه در اثر بيمارى توانايى سوارى نداشت و در دهى او را بجاى گذاشتيم ، فورا سوار شد و به آن محل رفت تا اقداماتى براى آسايش او به عمل آورد . وى دوست بينواى ما را چنان ناتوان يافت كه هيچ ياراى برخاستن از بستر نداشت . فورا تخت روانى آماده كردند و گومز را در آن گذاشتند و چهار كس آن را بر شانه گرفتند و منزل به منزل از يك آسايشگاه به آسايشگاه ديگر آوردند تا به نيشابور كه در آنجا بانتظار وى نشسته بوديم رسيد . چون به شهر رسيد فورا همه گونه وسايل آسايش برايش فراهم ساختند و پزشكان نام‌آور را كه در آن شهر بسيار بودند ببالينش خواندند اما سودى نبخشيد ، چون خدا نخواست و عليرغم آنچه ما كرديم گومزد سالازار در اندك زمانى درگذشت . شهر نيشابور شهرى است بزرگ كه در آن وفور نعمت و همهء وسايل

--> ( 1 ) - Melialiorga يحتمل كه اين لقبى باشد از القاب سپاهيان همچون الگه يا امثال آن . م .